به نام خدا
دوره هلنی (322- 600 ق م)
ما داستان خود را از یونان باستان, تقریبا" قرن ششم قبل از میلاد شروع می کنیم .در آن
روزگار , کشور یونان از نظر سیاسی به شهر ها و ایالت های کوچک تقسیم شده بود . آتن
یکی از این واحدها بود , و چون مر کز فلسفه , علم و هنر یونانی شد ,مورد توجه ماست
به دوره قبل تر معمولا" دوره کیهان شناختی می گویند زیرا دانشمندان از خود سئوال
هایی از این قبیل را می پرسیدند :ماهیت جهان چیست ؟آیاجهان از یک یا چند چیز ساخته
شده است ؟اگر از چند چیز ساخته شده باشد چگونه می توان آنها را توجیه کرد ؟
یکی از بهترین نمودهای طبیعت گرایی یونانی در علم آنها دیده می شود . قدیمی ترین
دانشمندطالس بود (600ق م),که نتنها کسوف خورشید را پیش بینی کرد (احتمالا" به طور
بلکه همچنین جهان را به این صورت تبیین کرد که همه چیز از آب ناشی و به آن تبدیل می
شوند ( احتمالا" به خاطر اینکه آب برای زندگی حیاتی بود).
فیثاغورث, ریاضیدان بزرگ ,تصور می کرد که تبیین نهایی را باید در اعداد یافت . فیثاغورث
یکی از اولین کسانی بود که گفت دنیا کروی است نه مسطح .
شاید بهترین نمونه روانشناسی طبیعت گرای یونان باستان را بتوان در کار ذیمیقراطیس
(370-460 ق م) یافت .او معتقد بود که تمام تبیین ها در طبیعت قرار دارند که از ذرات ریز
(اتمها) ساخته شده است. این ذرات از نظر اندازه , شکل, زوایا و... فرق دارند . چون آنها
همواره در حرکت هستند , با یکدیگر برخورد می کنند و در نتیجه همواره تغییر وجود دارند .
او اولین یونانی بود که شرح مفصلی را درباره احساس ارائه داد .تماس بی واسطه ,لازمه
تمام حواس بود ,برای مثال,حس چشایی شامل اتمهایی است که کوچک, زاویه دار , نازک
وحلقوی هستند.رنگها به شکل اتمها بستگی دارند .دیدن به طور کلی شامل گسیل اتمها
از طریق هواست که به چشم می رسند ,بعد چشم ازشی ء دیده شده یک کپی دریافت
می کند . در فکر هیچ چیزی که از حواس نگذشته باشد وجود ندارد.
اتمهای ذهنی یا اتمهای عقل چگونه بودند ؟ تنها تفاوت در این واقعیت قرار دارد که آنها از
نظر اندازه با اتمهای طبیعت فرق دارد .آنها کوچکترند و سریع تر حرکت می کنند . نوشته
های ذیمیقراطیس بهترین نمونه طبیعت گرایی را که قبلا"ذکر کردیم در اختیار می گذارند.
او معتقد بود که دوگانه نگری تمایز بین ذهنی و جسمانی ,ذهن یا بدن , وجود ندارد. تمام
رویداد هااز ماده یکسانی که اتمها هستند ناشی می شود .
آخرین نمونه این نوع نگرش را می توان در نوشته های حکیم مشهور یونانی , بقراط
(370-460 ق م) یافت .او چهار عنصر بنیادی –زمین ,هوا,آتش وآب-را از امپدوکلس اقتباس
کرد که با نظریه او درباره چهار مزاج درون بدن ,یعنی بلغم (زمین), خون (هوا), صفرای
زرد (آتش) , وصفرای سیاه (آب) همبسته بودند .این مزاج ها چهار خلق و خوی انسان را
به شرح زیر توجیه می کردند:
خون...............................................دموی مزاج....................................................(شاد)
صفرای زرد.....................................صفراوی مزاج.............................................(جوشی)
بلغم...............................................بلغمی مزاج.....................................................(کند)
صفرای سیاه..................................سوداوی مزاج..............................................(غمگین)
هنگامی که مزاج ها از حالت تعادل خارج می شدند ممکن بود فرد دچار مشکلات روانی
شده وشدیدا"افسرده یا مالیخولیایی شود . تبیین صرع بقراط در خور توجه است که او در
کتاب خود به نام درباره بیماری ها ی مقدس ,آن را مورد بررسی قرار داد . او این تصور را
که علت بیماری صرع چیزی غیر از علتهای طبیعی است, رد کرد .اومعتقد بود که صرع در
اثر عمل نامناسب اندامهایی ایجاد می شود . که مایعات بدن (مزاج ها) مخصوصا" خون
و بلغم را تنظیم می کنند. اگر چه این تبیین ها ابتدایی بودند , ولی او صرع را به نیروهای
فوق طبیعی نسبت نداد , در حالی که بسیاری از نویسندگان بعدی این کار را کردند.
نظرات نمایش داده نمی شود.